یه اعتراف

خرید بک لینک
اای جانم چقدر خوبه که ادم یه دفتر خاطرات داشته باشه مثل این وبلاگ که وقتی بازش میکنی توش پره از خاطرات دوران گذشتش باشه... دلم پرکشید به دوران عاشقیم به اون زمانها که تمام دغدغم عشق بود و عاشقی... اما حالا چی بعد از چند سال باهم بودن و رسیدن به یه ثمره شیرینم باید شبها رو تنهایی سر رو بالش بزارم و تا صبح به خدا التماس کنم که خوابم ببره... باید به زور ازش محبت و عشق رو گدایی کنم اونم توی یه شهرغریبی که هیچکس درکت نکرده و همش به فکر نیش و کنایه زدن بهت هستن... دلم خوش بود به بودن کسی که اونجوری ادعای عشق میکرد و میگفت عاشقونه تا تهش باهاتم... کو پس اون همه قول و قرار و شعرهای عاشقونه... عه لعنت به این زندگی نکبت باری که فقط شده تکرار مکررات... صبح بشه بیدار بشی و شب دوباره بخوابی بدون هیچ حسی بدون هیچ چیز جدید و جالبی... خدا جونم دلم گرفته چکار کنم به کی بگم که یه کم دردم رو حس کنن و ارومم کن... کاش یکی بیاد بگه همه اینها خواب بوده و تو هنوز اول راهی و حق انتخاب داری.... خداروشکر اینجا رو دارم که درد دلم رو بنویسم و خودمو سبک کنم.... خدایا مراقب من و دلبستگیهام باش

ساحل تنهایی من...

ما را در سایت ساحل تنهایی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:36

صفحه بندی